ஜدخترک تنهاஜ
❤عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد❤
امرزو تولد همکار جونی بودهمونی که تو زندگیش خیانت حس کرده(حس که نه دیده).میدونستم خیلی وضعیت روحیش خرابه. واسش یه آباژو خوشمل و جینگولی خریدم هرچند میدونم که اصلا خونشون جینگولی نیست صبح رفتیم سرکار کادورو گزاشتم رو میز که اولش نبینه.رفتیم صبونه خوردیم اومد بوس بوسیش کردیم و تبریک گفتیم اما حرفی از کادو نزدیم.ساعت ۸رفتیم سر میزا باهاش رفتیم تو اتاقش که که مثلا گرم شم پیش بخاریشون(آخه بازم این شوفاژای دفتر خرابه گفت تا حالا کسی این همه خوشحالم نکرده کلا از زندگیه این همکارم من فقط حرص میخورم میگه دیشب همسرش اومده ساعت۹شب گفته پاشو بریم بیرون برده دم یه ساعت فروشی گفته یه ساعت انتخاب کن اینم خسته بوده گفته از هیچ کدوم خوشم نیومده شوهرشم یه ساعت واسه خودش میخره میان خونه بهش میگم نیا سر کار گوش نمیکنه. میخوام عکسای امروزمونو بزارم سایتی که همیشه آپلود میکنم مشکل داره چه کنم؟؟ یه سایت پیدا کردم فکرشو کنین یه پاش مکه و کربلاست.ساعت اذان تو مجالس آستین بالا از سرویس بهداشتی میاد بیرون بعد نزول خوری میکنه. ۳۰میلیون داده. ۲۰ماه تمام ماهی ۸۰۰هزار تومنشو گرفته الانم میگه اصل پولی که گرفتین۵۰میلیونه.یعنی چقدر بی شرف. حالم داره بهم میخوره.پشت تلفن میخواستم خفش کنم حیف مامانم تلفنو گرفت ازم. یکی یه ماهیتابه بده به من خدا بازم میبینو کاری نمیکنیااااااااا چهارمین بهمنیه که من دارم مینویسم. چهارسال گذشت چه زود به نوشته های اون موقع که نگاه میکنم میبینم چه بزرگ شدم خیلی تغییر کردم. اما بازم تنهام. اون موقع از تنهایی متنفر بودم اما الان عاشق این تنهایی شدم یه لحظه آرامششو با دنیا عوض نمیکنم. وبلاگ عزیزم ۴سال منو تحمل کردی خل بازیامو خنده هامو گریه هامو کاش دل آدماهم به بزرگی تو بود. تولدت مبارک عزیزم. این شعراولین پست من بود. نمی خواهم کسی با یار من اصلا سخن گوید گرچه قاصد من باشدو پیغام من گوید. به قبرستان نمی خواهم برود آن سرونازم مبادا مرده ای زنده شود و با او سخن گوید. نمی خواهم یارم دوستدار دیگری باشد لحظه ای حتی به فکر دیگری باشد. واااای امروزچقدر سرد بود ۵باریم نزدیک بود بخورم زمین یه جا سر خ فاطمی داشتیم از ماشین پیاده میشدیم من بودمو سه تا مرد عین۳تاشون خوردن زمین منم نگاشون کردم باور کنین نخندیدم اما دیدم سه تاشون دارن به خودشون میخندن منم خندم گرفت تازه بعدش فهمیدیم یارو روی خطر عابر پیاده مارو پیاده کرده از همه جا لیز تر بود خیلییییی مواظب باشین. دیگه اینکه امروز سرکار همکار بده نبود همونی که باهاش حرف نمیزنم جاش من نشستم کلی واسش پرونده گرفتم که فردا تشریفشونو بیارن انجام بدن مرخصی امروز از دماغاش بیاد همکار جونی اونی که متاهله تو جمع ما تو زندگیش خیانت حس کرده دیشب ساعت۳نصفه شب دیده همسریش داره با گوشی میحرفه تو اون یکی اتاق اینم تا رفته اون قطع کرده گفته داشتم شارژ گوشیمو چک میکردم بیجاره تا صبح نخوابیده منم بهش گفتم اگه مطمئنی بهتره الان تمومش کنی قبل از اینکه یه بچه رو بیچاره کنی برگشته میگه آخه ابی منو خیلی دوست داره باورم نمیشه اینکارو کرده دوست داشتم خفش کنم. یعنی امروز واقعا فهمیدم من کسی نیستم که خیانت همسرمو ببنیم در آینده بخوام به خاطر زندگی یا حتی بچه بسوزمو بسازم واسش دعا کنین خیلیییی دختر حساسیه بهش پخ میکنی گریه میکنه. اینم از امروز فعلا اینم قشنگه گزاشتمش. به سراغ من اگر میآیید، پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: آدم اینجا تنهاست به سراغ من اگر میآیید، چهارشنبه یه روز عجیب بود صبحش که مامان خانوم ۲تا بستنی خوری انداختنو شکوندن من از سرکار اومدنی چادرمو ظرف غذامو تو تاکسی جا گزاشتم اومدم خونه دیدم مامان اینا رفتن خونه بالایی مهمونی منم رفتم جمع زنونه و دخترونه بود کلی گفتیم و خندیدیم گفتن نفیس پاشو برو قل قل بزار بیار گفتم باشه اومدم پائین زغال گزاشتم رفتم بالا بعد ده دقیقه برگشتم چشتون روز بد نبینه خونه پز دود بود یه آتیش گنده هم رو گاز دیگه همه اومدن پائین کلی خندیدیم.همسایه بالائیمون یه پسر داره(البته یه پسر دیگه هم داشت که یه ساله فتح کرده) از من یه سال کوچیکتر با هم راحتیم بگو بخند داریم.سر یه موضوعی هم رفتیم تو اتاق با دختر عموش ۲ساعت صحبت کردیم دلتنگ داداشش بود اشکشم دیدم خدا رحمت کنه برادرشو بد داغی گزاشته رو دل خانوادش داشتیم تو اتاق حرف میزدیم که مامان گفت نفیس بیا دیدیم بله زغال افتاده رو فرش همسایه اونم سوخته کلا روز خراب کاری بود. آخر شبم با کلی گریه تموم شد پسر بالائی با دوستاش رفت شمال مامانشم نگران بود اومد پیش ما گریه میکرد که این پسر اصلا به فکر ما نیست برعکس اون یکی پسرم کلی از خاطره های اون گفت و گریه کرد من و مامانمم نشسته بودیم به گریه. اون شب حرف از سمبوسه افتاد من گفتم واسه من خیلی خوشمزه میشه پسربالائی هم گفتم عمرا به مال من برسه قرار بود دیشب مسابقه بزاریم جفتمون درست کنیم اما بابا از سفر برگشت و برنامه همون بهم خورد آخه بابا اصلا خوشش نمیاد با پسمر بالاییه حتی سلام علیک کنیم دیگه تا آخرشو بخونین.دیشب بابا اومد خوشحال بود تا نیم ساعت فقط لبخند میزد و نگامون میکرد دیگه زده برنامه های مارو کنسل کرده ما هم چون ضایع نشه رفتیم جلو و شلوغ بازی کردیم و بوسش کردیم. اولش همه شاد بودیم اما به یه ساعت نکشیده هم گیردادنای بابا شروع شد هم جر و بحثش با من اما من سمبوسمو درست کردمو یکمم فرستادم بالا یه اس هم دادم که داداشم بزار واسه بعد مسابقه رو. اینم عکس سمبوسه های دخترک اینم عکس ظرف غذاهامون سرکار سمت چپی من وسطی همکار جونی که رفتیم باهاش شمال راستی هم واسه اون یکی همکار جونی که من واسش گرفتم البته واسه من همون روز جا موند تو تاکسی اون پشتم کمد منه البته همکارا بهش میگن کابینت خونه مامانم اینااز بس همه چی توش پیدا میشه از رنده کاسه بشقاب و لیوان نمک دون فلفل قاشق چنگال انواع قرص مسکن و غیره...خوب چیه بدم میاد بزارم تو ان آشپزخونه کثیف دفترمون اینارو. خوب دیگه برم فعلا آقای dELt@Ng کل نظرات از این به بعد پاک میشه یا نیا یا بگو کی هستی که منو تو عروسی دیدی و مطمئنم دروغ میگی چون هیچکس تو فامیل حتی حتی بین دوستامم ادرس وبلاگ منو نداره پس خواهشا دیگه اسمتو تو نظرا نبینم ببخشید دوستای گلم حرفایی بود که باید میزدم به یه نفر امروز و امشب یه روز پر از خاطره بود. اما الان وقت نوشتن ندارم فعلا. یعنی امروز اونقدر حالم بد بود که خودخانم مدیرمون اومد و گفت برو خونه اما فقط به شرطی که بری دکتر ممنم گفتم چششششم اما نمیدونم چرا همین که از اون دفتر ل ع ن ت ی اومدم بیرون حالم خوب شد از ساعت۱:۳۰خونم اما خدایی حالم بد بود همش تو راه دست شوئی و میزم بودم یعنی خودمو از صبح خفه کردم از بس این آهنگ وبمو گوش کردم از صبح با هنسفری الانم تو کامی خوب دیگه یکم برم پیش مامای قل قل کنیم فعلا دکتر شریعتی: اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم .این زندگی من است... یک عدد دخترک تنهای مریض هستم در خدمت شما از صبح تا حالا دارم از معده درد میمیرم سرکار که کلا تا کمر خم بودمو کار میکردم هیچی هم از صبح نخوردم از راه رسیدم هم گرفتم خوابیدم تا ۷ بهتر شدم کلا من مریض که میشم فقط خوابه که خوبم میکنه نزدیک ۴ساله وب نویسی میکنم نمیگم خیلی خوب اسممون هیچ جا ثبت نشده اونوقت این آبجی کوچیکه یه وب زده چند ماهه راجع به ریاضی اول راهنمایی اونوقت اسمش رفت تو سایت مدرسشون دیروز یه دختره اومده بود دفترمون واسه گذرنامه از بغلش رد شدم دیدم صداش مردونست گفتم شاید سرما خورده تا اینکه همکارم زنگ زد گفت پسمر بوده و تغییر ج ن س ی ت داده یعنی اگه میخواین آدم بد شانس ببینید منم کلا آدمی نیستم که خیلی جینگول کنم برم سرکار حالا یه امروز یه لاک صورتی خوشمل زده بودم دقیقا همین امروزم باید بازرس میومد دفتر و میومد سراغ من یعنی نفهمیدم چجوری لاک پاک کن برداشتم رفتم سمت دستشوئی سرراه دوتا هم به همکار جون دادم با همکار خسیسه هم دعوام شد امروز حسابی تو اون حال مریضم به من جلوی مردم میگه چرا میخندی هر هر ؟؟؟بی ریخت منم گفتم ببین منم بلدم چجوری جوابتو بدماااا اما ملاحضه سنتو میکنم یه۱۲سالی از من بزرگتری تازه دلم خنک نشده با همکار جونیم قرار گزاشتیم حالشو بیشتر بگیریم من بدجنس نیستما باور کنین تو دفترمون از همه دلسوز ترم اما این دیگه شخصیت نداره و امشب هم خونه نظم نداره و من جا ندارم واسه خواب عاشق آهنگ وبمم یعنی این پستو ۳بار ثبت کردم نشد بلاگفا شانس اوردی کپی کرده بودم خوب دیگه من برم فعلا به نظرتون من این وقت شب چرا بیدار نشستم و عینهو جغد زل زدم به کامی و هی وب باز میکنم میخونم به پست دومشون نرسیده حوصلم نمیگیره و میبندمشون؟؟؟ شاید چون امشب بابا نیست و به زور نمیخوابونه مارو؟؟؟ به قول مامانم عادت کردیم زور سرمون باشه مثلا تا بابا نگه شبا مسواک نمیزنیم تا بابا نگه زود نمیخوابیم تا بابا نگه نماز نمیخونیم(البته حریف من یکی نشده هنوز تا بابا نگه هرکدوم سرجای خودمون نمیخوابیم مثلا الان آبجی کوچیکه رو تخت من خوابیده مامانمم جلوی تلوزیون خیلی وقتا از گیردادناش خسته میشیم و غر میزنیم سرمامانم اما دوسش داریم تنها مردیه که من واقعا دوسش دارم با اینکه اصلا رو نمیکنه و غرور داره امااااااا راحت میشه فهمید عاشق خانوادشه. اگه هرشب باهاش کل کل نکنم(سرکوچیکترین چیز با هم بحث داریم) خوابم نمیبره که خدانکنه من بی حوصله باشمو تو اتاق خودم حتی شده با دعوا منو میکشونه پیش خودشون.حتی 6صبح که من میرم سرکار غیر ممکنه اول ساعتو ازم نپرسه بعد نگه بگیر بخواب یکم دیگه یا اصلانمیخواد بری(هی منو تحریک میکنه که بدون اینکه بگم نرم سرکار یه چندباریم موفق شده). عاشقشتم بابا. واای چقدر دلتنگ اینجا بودم خیلی به انجا عادت کردم ۲شب خونه آبجی بزرگه بودیم شب اول که فیلم عروسی آبجی بزرگه رو گزاشتیم و کلی خندیدیم اما شب دوم ساعت۵غروب یه برف خوشگلی گرفت تا ساعت۶حسابی نشست از ساعت۶:۳۰رفتیم بیرون تا۱۱شب برف بازی میکردیم با همسایه های آبجی بزرگه کوچشون جو جالبی داره همه باهم دوستن دیگه اونقدر بازی کردیم هممون بدن درد گرفتیم یه جا هم دور از چشم ما رفته بود نشسته بود یه گوشه و انگشت میخورد یه جا هم کلی رو برفا خوابیدو چرخ زد با ابجی بزرگه رفته بودیم بیرون یه مغازه هست که خیلی چیزای جالبی میاره منم که عشق لیوان واسه خودم از این لیوانای عشق کورخریدم اینم عکس ارام جونم شب یلدا تو مهدالبته کیفیتش افتضاحه از رو عکس با موبایل انداختم ارامم همون پیراهن صورتیه پائین سمت راست دستشو کرده تو پراهنش
)کادورو که دید خیلی خوشحال شد بوس بوسیم کرد![]()
(لطفا اگه کسی منو شناخت یا دفترمون اومده هیچی نگه بیخیال آشنایی بشه
)

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا سر هرچیزی سازش دارما به غیر این.
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
که خبر میآرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
![]()
مامان عصری پیراشکی سرخ کرده بود و ماهیتابه روغن هنوز رو گاز بوده که من گازو روشن کردم گرمارو گرفته و آتیش گرفته بود
هود و گاز که سوخته بودن
(حتما داستانشو اینجا مینویسم)![]()

با اون یکی همکار هم که در قهر به سر میبریم.
![]()
(ببخشید)![]()
![]()
![]()
![]()
(شکلک دخترک تنهای حسود)
حالا دخمر شده
(مدیونین اگه فکر کنین ما همکارا فوزولیما
)![]()
![]()
آی حرص خورد جلوی آقایون سنشو گفتم
حقش بود![]()
![]()
)
منم که معلوم نست کجا بخوابم ![]()
![]()

آرام که قربونش برم حسابی آتیش سوزوندو کلی بازی کرد ![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

| Design By: KHanOomi |


